تبليغاتX
خودنویسی

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

این یک وبلاگ شخصی است،لطفا قبل از ورود یالا بگویید...اینجا خانواده نشسته

چهارشنبه 27 اردیبهشت1391
م : ن : محمدرضانصیری

کمپین به گند کشیدن جمله‌های زیبا- سری جدید

.................................................................

1- دانش اگر در ثریا هم باشد، مردانی از پارس بدان دست مي‌يابند

- دانش اگر در ثريا هم باشد، مرداني از سرزمين پارس بدان دست مي‌يابند و ترتیب ثریا را می‌دهند

- دانش اگر در ثریا هم باشد، تا ثریا می‌رود دیوار کج

- دانش اگر در ثریا هم باشد، مردانی از مرکز استان فارس حالش را ندارند بدان دست پیدا کنند

- دانش اگر در ثریا هم باشد که باشد، به درک که می‌باشد

- دانش اگر در ثریا هم باشد، مردانی از سرزمین پارس به کتف‌شان هم نیست

- دانش اگر در ثریا هم باشد، مردانی از سرزمین پارس‌آباد مغان تیم درست می‌کنند و می‌روند در جام حذفي از استقلال 13تا می‌خورند

- دانش اگر در ثریا هم باشد، مردانی از سرزمین پارس در راهپیمایی‌های خودجوش به کیک و ساندیس دست مي‌يابند

- دانش اگر در ثريا هم باشد، مي‌گن اسمش ثرياست، چشاش همرنگ درياست

- دانش اگر در ثريا هم باشد، مرداني از سرزمين پارس بدان دست به مهره حركت است

- دانش اگر در ثريا هم باشد، مرداني ديپلماتيك از سرزمين پارس به ماتحت دختران نوجوان در استخرهاي برزيل دست مي‌يابند

- دانش اگر در ثريا هم باشد، مرداني از سرزمين پارس از طرح جداسازي زنان و مردان سرزمين پارس رنج مي‌برند

- دانش اگر در ثریا هم باشد، گه خورده! هنر نزد ایرانیان است و بس!

...............................................................

2- درد من تنهایی نیست، بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت و بی‌عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می‌نامد

- درد من تنهايي نيست، بلكه بيشتر حتي

- درد من تنهایی نیست، بلکه این زانوم چند وقته خیلی درد می‌کنه آقای دکتر

- درد من تنهایی نیست... (همراه اول)

- درد من تنهایی نیست و درمان نیز هم، دل فدای او شد و جان کوچولو نیز هم

- درد من تنهایی نیست، هر چی به این خانم بچه‌ها می‌گم دو روز با خانواده‌ات برو شمال كه يه ذره تو خونه خالی  از تنهایی درد بکشم گوش نمی‌ده

- درد من تنهایی نیست، لکن... گریه حضار

- درد من تنهایی نیستم اگر می‌روم، گر نروم می‌روم

- درد من تنهايي نيست، دسته‌جمعي است؛ چون ثوابش به جماعت است

- درد من تنهايي نيست جز دوري شما




دوشنبه 25 اردیبهشت1391
م : ن : محمدرضانصیری

پيرمرد پيرزن خفه مفه مي‌كنيم

1- خطاب به نون خشكي‌ها، نمكي‌ها، فروشنده‌هاي دوره‌گرد انكرالاصوات، دمپايي‌پاره‌خرها، لباس‌كهنه‌خرها، بقيه خرها... كلاغ‌هاي نشيمنگاه‌دريده، بشاش‌بفروش‌ها، پرنده‌هاي خشمگين كه خشمشون رو از طريق ماتحت‌شون رو ماشين آدم خالي مي‌كنند، همسايه‌هاي فضول و...
بيلاخ! ما داريم از اين محل مي‌ريم. اگه مي‌تونيد رد ما رو بزنيد بياين تو خونه جديد درِ گوش ما عربده بكشيد، آهن خالي كنيد و...

2- خدا رو شکر که دستمون به خون این پیرزن و پیرمرد صابخونه آلوده نشد و به سلامتی داریم از این خونه بلند می‌شیم. 

بین خودتون باشه و حداقل به خواجه حافظ شیرازی نگید ولی ما سرخوریم و یه جورایی قاتل زنجیره‌ای پیرمرد پیرزن‌های تهران هستیم. تو خونه قبلی در عرض چهار سال و نیمی که اونجا بودیم، چهار نفر از جمله دو پیرمرد و دو پیرزن رو به دیار باقی شتاباندیم. یه پیرزن دیگه باقی مونده بود که از خیرش گذشتیم یا شایدم اون از دستمون قسر دررفت و شرایطی به وجود اومد که جامون رو عوض کنیم و از دیار باقی بکشیم بیرون.حالا بعد از یه سال نشستن تو خونه جدید متوجه شدیم که صابخونه‌های ما که اولش مثل فرفره اینور و اونور می‌رفتند و خستگی نمی‌شناختند، به گوزگوز افتادند و عنقریبه که از دیار یه باغی براشون دعوتنامه و کارت اقامت دائم بیاد. برای همین بود که سر سال گیر دادیم می‌خوایم بلند شیم. امیدوارم خونه جدید دیگه پیری نداشته باشه، هر چند که دلم برای لُمبوندن حلوای اینا تنگ می‌شه.


شنبه 23 اردیبهشت1391
م : ن : محمدرضانصیری

خوش به حال مادراي امروزي

خوش به حال مادراي امروزي. 

زمان مادراي ما امكانات نبود، يخ حوض بود، بابا (باباي من نه‌ها) دست بزن داشت، چس تومن خرجي مي‌انداختن كف دستشون، بچه‌ها انقدر بامحبت نبودند و لامصب فيس‌بوكم نبود كه بياي توش از عشق به مادر بنويسي بعدش بري وايسي تو روحش.

مادراي زمان ما بهمون رو نمي‌دادن كه بريم بوس‌شون كنيم، سرمون رو بذاريم رو شونه‌هاشون، موهاشون رو شونه كنيم، باهاشون شوخي دستي بكنيم، لاو بتركونيم براشون، دوست دخترمون رو بهشون معرفي كنيم، به خاطرش تو روي باباهه وايسيم و...

مادراي دوره ما همه‌اش نگران اين بودند كه نمازمون قضا نشه، با دختر مردم تلفني حرف نزنيم، بي‌رويه نريم حموم واسه غسل، به پدرمون درشتي نكنيم، بريم سربازي مرد بشيم، بريم سركار مردتر بشيم، زن بگيريم بچه بگيريم و اونا رو نوه‌دار بكنيم.

خوش به حال ماماناي امروزي. اين بهشتي كه زير پاتون مي‌ذارن ايشالا حرومتون بشه!



جمعه 22 اردیبهشت1391
م : ن : محمدرضانصیری

تکفیرم خورده به ته دیگ

۱- یه عمره سیستم داره مراقبت می‌کنه که تو این فیلم‌ها و قصه‌ها و سریال‌ها و کوفت‌ها و زهرمارها اسم ائمه و کلا اسم عربی رو نذارن رو شخصیت‌های بد داستان و الزاما عوضی‌ها و دلقک‌ها باید اسم اصیل ایرانی داشته باشند، ترجیحا اسم قهرمانان باستانی ایران.
یه بار از دستشون در رفت حالا ببین چه داستانی به‌پا شده. شما یادتون نمی‌آد (البته در هم نرفت، محسن تنابنده تو سریال پایتخت یک شخصیت موجه و مطابق با قرائت ارزشی‌ها از تیپ و مد بود اما بار اصلی کمدی روی اسمش -نقی- سنگینی می‌کرد).
یه سریال نشون می‌دادن قدیما یا شایدم فیلم بود که یارو قاچاقچیه اسمش جواد بود و همکاراش هی بهش می‌گفتن «جواد جنسا رو رد کن بیاد»؛ همون شد که جواد شد جوات و این اسم که قبلش اسم شیک و باکلاس و حتی سوسولی بود، یهو خز شد. البته همه جوادهای تو لیست دوستام منو ببخشند به خاطر چنین توصیفی.
بله بچه‌های خوب توی خونه! از این روده‌درازی نتیجه می‌گیریم که سیستم باید سخت‌گیری بیشتری روی اسم شخصیت‌های فیلم‌ها اعمال کنه تا از به گند کشیده شدن بقیه اسم‌هایی که مردم مذهبی‌تر روشون حساس‌اند پیشگیری بشه و فردا پس‌فردا نبینیم رو یه منگول تو یه سریال اسم گذاشتند «محمدرضا»! خلاصه ما آبرو داریم...

۲- من برای تکفیر دیگران وقت ندارم. نه به این دلیل که گرفتار دوست داشتن دوستانم هستم، نه. زیرا گرفتار اسباب‌کشی هستم؛ چهار روز دیگه باید خونه رو تحویل بگیرم، صابخونه قبلی هنوز چهل میلیون پول پیش ما رو پس نداده. حالا دیگه حالی به آدم می‌مونه که دیگران رو تکفیر کنه؟ نه والّا (با این نوناشون)!



دوشنبه 18 اردیبهشت1391
م : ن : محمدرضانصیری

مرگ خوب است همسایه

من از مرگ ايرج قادري ناراحت نشدم. خب مرگ هم خوبه (البته براي همسايه)، مرگ گاهي ودكا هم مي‌نوشد و ريحان مي‌چيند و پايان كبوتر نيست و مرگ من يواش و از اين حرفا. خب مرگه ديگه، مگه چيه؟ من براي ناراحتي به خاطر مرگ ايرج قادري وقت ندارم، زيرا گرفتار نگراني براي دوستاني هستم كه ممكنه ايشالا(!) زودتر از من بميرند!
من بين بچه‌معروف‌ها فقط اگه اينا بميرن ناراحت مي‌شم: «بهرام بيضايي، سوسن تسليمي، گوهر خيرانديش، پرويز پرستويي، نگار جواهريان، مهتاب نصيرپور، جكي جان، مستربين، جك نيكلسون، زيدان، دنيزلي، علي كريمي، اكبر گنجي، حسن شماعي‌زاده، حبيب، مادونا، جنيفر كانلي، پينك، كروبي، مدرن‌تاكينگ‌اينا، رابرت دنيرو بود مرد را راستي، و چند نفر ديگه كه الان تو ذهنم نيستند ولي خداشون تو ذهنم هست»!
اگه يه وقت احيانا خداي نكرده يكي از اينا مردند، نياين بگين بيلاخ، فلاني مرد؛ خبرش رو آروم‌آروم بهم بگين تا شوكه نشم.

پ.ن: کامنتای فیس بوک در ادامه مطلب



شنبه 16 اردیبهشت1391
م : ن : محمدرضانصیری

كمپين به گند كشيدن جمله‌هاي زيبا- قسمت پنجم

با هم بخنديم، به هم نخنديم

 با هم بخنديم، رو آب نخنديم

 با هم بخنديم، با هم نخنديم مي‌خندنت خان‌دايي

 با هم بخنديم، به اون‌جاي آدم دروغگو نخنديم

 با هم كامنت بدهيم، به هم ندهيم

 با هم بخوريم، به هم نخوريم

 با هم بريزيم، به هم نريزيم و نپاشيم

 با هم بخنديم، دندونامون معلوم مي‌شه

 با هم بخنديم، به هم نرينيم

 با هم بگرييم چون ابر در بهاران، كز سگ(!) ناله خيزد روز وداع ياران

 با هم برويم، به هم نرويم

 با هم بخوابيم، بي هم نخوابيم

 با هم زير باران بخنديم تا لحاف يخ نكرده

با هم بخنديم، ما بي‌شماريم

نترسيم، نترسيم، ما همه با هم بخنديم

با هم بخنديم، رسانه شماييد

با هم بخنديم، ما مي‌توانيم

با هم بخندیم ، چه شاه باشیم چه دکتر

يه سفره‌اي پهن شده، بيا با هم بخنديم

من اگر نخندم، تو اگر نخندی، چه کسی با هم بخندد؟

با هم بخنديم، آقاي فردرپوس به چي مي‌خند؟

با هم بخنديم را خدا آزاد كرد

چه با هم بخنديم، چه علي خواجه

همسایه‌ها خنده کنید تا من شوهرداری کنم

به هم خنديدن از زنا بدتر است

می‌خندم می‌خندم آنکه برادرم خَند

با هم بخنديم، به هم بخنديم كه مي‌گفتند اين بود؟

تو به من خنديدي و نمي‌دانستي كه بايد با هم بخنديم

مردی نبود فتاده را خندیدن

با هم كه بخنديم، نادان خيال بد كند

با هم بخندید به من من کله گنده

بیا با هم بریم بخندیم... دوبی دوبی

كس نخندد پشت من، جز ناخن انگشت من

هر کس به کسی خندد ما هم به تو می‌خندیم

با هم نخندین به کسی، اول خودت دوم کسی

 یه خنده به خودت بکن یه قهقهه به دیگران

رو زمين سفت نخنديدي، عاشقي يادت بره

هر چه بخندد، نمکش می‌زنند

 اوني كه پيرا تو خشت خام مي‌بينن، جوونا تو آينه مي‌خندن

بيا با هم بخنديم و مي در ساغر اندازيم

 با هم خنده خنده دهن شيرين نمي‌شه

مشک آن است که خود بخندد، نه آنکه عطار بخندد

از لقمان پرسیدند ادب از که آموختی، فرمود از بی‌ادبان؛ بعد همه باهم خندیدند

با هم بخنديم، ننه به بابا به هم نمي‌خنده

وای به حالت بختیار اگر امام فردا نخند

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی… بیا با هم بخندیم

حال همه ی ما خوب است تو بیا با هم بخندیم

با هم بخنديم، به اونجاي عمه‌مون نخنديم (عمه محترمه دكتر شريعتي)

 



چهارشنبه 13 اردیبهشت1391
م : ن : محمدرضانصیری

ننمايشگاه

نمايشگاه كتاب هم به سلامتي شروع شد. مي‌خوام صد سال سياه شروع نشه. اگه دست من بود يه كمپين كتاب‌سوزي راه مي‌انداختم به چه بزرگي. با اين همه مجله و روزنامه و سايت و شبكه‌هاي تلويزيوني و... كتاب خوندن ديگه حال نمي‌ده. البته من يه اعترافي بكنم كه كلا زياد اهل كتاب (نه به معناي اقليت ديني) نيستم و سواد قرآني دارم. من نمايشگاه كتاب رو تحريم مي‌كنم، مگر اينكه بار بهم بخوره و مثلا پيش بياد كه برم يه توك پا به نمايشگاه.

دوره كتاب و كتابخوني ديگه گذشته، هرچند كه لذت ورق زدن كتاب چيزي نيست كه بشه با دانلود و مطالعه روي مانيتور جايگزينش كرد. درست مثل لذت قلم به دست گرفتن و خط زدن كلمات و اصلاح‌شون كه نمي‌شه با تايپ تجربه‌اش كرد. ولي همه اينا رو كه گفتم، بپاشيد توش؛ من از اولشم از كتاب خوشم نمي‌اومد. زمان ما تازه كتاب به اين اندازه خز نشده بود و پز روشنفكري هم به حساب مي‌اومد و آزادي هم يه كم بيشتر بود. مثل الان نبود كه موضوع كتاب‌ها يا بصيرت و ولايته و نصف بيشترشون تو دم‌ودستگاه يه موسسه خاص انتشاراتي منتشر مي‌شه يا انقدر سانسور داره، آش‌ولاش مي‌رسه دست مخاطب. اصلا كدوم مخاطب؟ اين كتابا مشتري هم داره مگه؟ يه مدت تو دوران اصلاحات كتاب‌هاي خوبي مي‌شد گير آورد اما قبل و بعد از اون، كتابخوني اصلا فضيلت نبود و نيست.

من غير از كتاب درسي و كتاب شعر و يه‌سري كتاب خاص عمدتا سياسي يا تاريخي يام نمي‌آد كتاب ديگه‌اي خونده باشم. يه بار يادمه تو دوره دبيرستان داشتم كمدم رو تميز مي‌كردم يه كتاب توش ديدم به اسم شب ايراني. اين كتاب داستان يه دانشجوي ايراني بود تو هامبورگ و ماجراي عشقش و اين حرفا. چند صفحه اول رمان رو كه ورق مي‌زدم يهو ديدم چند ساعته دارم مي‌خونمش و رسيدم به آخراش. خلاصه، اون داستان رو نتونستم تموم كنم چون چند ورق آخرش نمي‌دونم پاره شده بود، موريانه خورده بودش يا چي، گم شده بود.

بيشتر اونايي رو كه به پستم خوردند و خودشون رو معتاد كتاب معرفي كردند، رمان‌خون‌هاي حرفه‌اي بودند. من ترجيح مي‌دم داستان رو تو سينما بخونم تا اينكه يه كتاب كلفت رو كه تو ماتحت خر هم نمي‌ره ساعت‌ها ورق بزنم. الان اگه من كتاب‌هاي مثلا هري پاتر رو نخونده باشم، خيلي بي‌سوادم؟



یکشنبه 10 اردیبهشت1391
م : ن : محمدرضانصیری

خليج فارس (همچين طولاني نوشتم جونتون دربياد)

انقدر كه ما ايراني‌ها روي خليج فارس تعصب داريم، ننه روي بابا نداره. يعني اگه روسيه و آذربايجان و قطر و چين و ونزوئلا و لبنان و فلسطين آشغالي و سوريه و هر عن و گه ديگه‌اي بيان ما رو بچاپند، كك‌مونم نمي‌گزه ولي اين خليج ع.ر.ب.ي كك مي‌اندازه تو تنبون كوچك و بزرگ‌مون.

به نظر من نامگذاري خيابوني كه سفارت خراب‌شده امارات توش هست به نام خيابان خليج فارس براي چزوندن اونا كافي نيست. اين راه‌ها رو هم امتحان كنيم شايد جواب بده:

1-      ديپلمات‌هامون رو صادر كنيم به استخرهاي امارات تا نشون‌شون بدن يه من سوءتفاهم فرهنگي چند انگشت كره مي‌ده.

2-      صادرات داف به اين بيابون كشورنما رو متوقف كنيم.

3-      با سرنگ، آزمايش ادرار تزريق كنيم لاي ميوه‌هايي كه مي‌فروشيم بهشون. تازه، ميوه آبدار گرونتر هم هست و باعث مي‌شه ارز بيشتري وارد كشور بشه.

4-      تو نماز جمعه بعد از شعار مرگ بر آمريكا و مرگ بر بقيه دنيا، يه مرگ بر امارات هم بندازيم تنگ شعارها تا كلا نابود بشن.

5-      تنب كوچك و تنب بزرگ مال ايرانه، چون عرب‌ها «چ» و «گ» ندارند. هر وقت چ و گ به زبون‌شون اضافه كردند مخلص‌شونم هستيم، جزيره‌ها مال اونا.

6-      اصلا ابوموسي به دين خود، عيسي به دين خود.

7-      وزارت بهداشت بره ملخ‌ها و سوسمارهاي منطقه رو به‌طور رايگان وازكتومي كنه تا حاكمان كشورهاي حاشيه جنوبي خليج فارس همگي از گرسنگي بميرند. حتي براي اون دسته از ملخ‌ها و سوسمارهاي نري كه داوطلبانه خودشون رو وازكتومي مي‌كنند، تسهيلات و وام و جايزه در نظر بگيريم تا تشويق بشن.

8-      تو اون كانالي كه مي‌خوايم از درياچه خزر به خليج فارس بكشيم، بادگلو بزنيم و آبي رو كه مي‌ريزه به ساحل‌شون آلوده كنيم.

9-      واگذارشون كنيم به خدا، والّا!

10-  روي همه اين كشورها موج و پارازيت بفرستيم تا نتونن كانال‌هاي ماهواره رو بگيرن. بعدش بلافاصله برنامه‌هاي صداوسيما رو براشون مخابره كنيم تا بمباران تبليغاتي بشن. اينجوري اونا به صورت خودجوش تو 22بهمن‌هاي بعدي مي‌آن راهپيمايي به صرف كيك و سانديس و خيار!

توضيح: به جاي همه اين كارها، مي‌تونيم از اين راه حل استفاده كنيم؛ اينكه به هيچ مقام مسئول بي‌مسئوليتي اجازه نديم همين‌طور بيخودي بره جزيره ابوموسي و هارت‌وتهديد بده خدمت اين اماراتي‌ها.

پ. ن: اينم الان يادم اومد كه اسم ما روي همه اينا هست: خليج هميشه فارس، بندر هميشه عباس، تنب هميشه كوچك و بزرگ، ابوي هميشه موسي، شعبون هميشه رمضون و...



شنبه 9 اردیبهشت1391
م : ن : محمدرضانصیری

شبا

1- یه شبایی هست که اصلا نمی‌گذره. ثانیه‌ها رو می‌تونی بشمری بگی این یه ثانیه، این دو ثانیه، این سه ثانیه (عباس آقا برو کنار)، این چهار ثانیه...

2- البته امشب از اون شبا نیست و داره خوش می‌گذره.

3- استتوس کوتاه کلا کم‌فروشیه و خدا کم‌فروش‌ها رو دوست نداره. اینه که باید یکی دو تا موضوع بي‌ربط ديگه هم بندازم تنگش.

4- من یه بار شب اول بعد از بیهوشی چنین شبی رو تجربه کردم و قسم می‌خورم که تک تک ثانیه‌هاش رو تا صبح شمردم، تمومم نمي‌شد.

5- حالا تا دو هزار کلمه نكنم اين پست رو، دلم رضا نمی‌شه.

6- شمردن ثانيه‌ها سرگرمی خوبیه، از تعدی دسته جمعی به ناموس مردم بهتره.

7- یه دستگاه ثانیه شمار باید اختراع کنم.

8- خودم با دست دارم حساب می‌کنم ولی بینش لایی هم می‌کشم و تقلب می‌کنم.

9- البته وقتي مي‌خوايم با دست حساب كنيم بايد حواس‌مون باشه دست‌مون تو جيب‌مون نباشه!

10- يه مدت مي‌خوام كامنت‌هاي پست‌هام رو ببندم، چون درست نيست كه وقتي من به وبلاگ دوستان سر نمي‌زنم انتظار داشته باشم اونا بيان بزنن.



پنجشنبه 7 اردیبهشت1391
م : ن : محمدرضانصیری

اینجا شماله یعنی شهری که

۱- ما الان شمالیم. وضعیت اینجا از نظر هیزی از اصفهان بهتره ولی واقعا آدماش هیزن. اگه من قانونگذار بودم، یه قانونی می‌ذاشتم که آدما به رو خاطر هیزی اعدام کنند. البته خودم احتمالا جزو اولین قربانیان این قانون می‌شدم. روحم شاد!!

۲- اینجا شماله، ما مثل این محلی‌هایی که نوبت آبشونه سر صبح بیدار شدیم. اینجا یه کاری کردن که احساس کنیم تو خونه خودمون هستیم. دیروز یه دسته عزاداری راه انداختند کله صبح و مثل اینکه توی بن‌بست گیر کرده بودند 45دقیقه داشتند می‌گفتند یا فاطمه یا فاطمه. یعنی چون فاطمه، فاطمه است، حق انتخابم نذاشته بودند. امروزم نون خشکی و آهن‌پاره‌خر بیدارمون کردند. این خونه بغلی رو هم که بسازبفروش‌ها بکوبند،‌ دیگه کلا حس غم غربت توی وجود ما تعطیل می‌شه. فقط فرقش اینه که برای رسیدن به این شرایط کلی راه رو کوبیدیم اومدیم شمال.
۳- می‌ترسم برم اون دنیا تو بهشتم همین برنامه باشه و آسایش نداشته باشیم. تازه،‌ اونجا سروصداهای ناجور این جماعت بهشتی ندیدبدید و حوری‌ها هم صبح به صبح ما رو بیدار می‌کنه، شبا هم که تا صبح بکوب کار می‌کنند... آی لاو یو پی‌ام‌سی!



دوشنبه 4 اردیبهشت1391
م : ن : محمدرضانصیری

خفت گیر

امروز پیچیدم که بیام تو کوچه خودمون یه یارو همین‌طور که با موبایل حرف می‌زد داشت در ماشینش رو باز می‌کرد که بره سوارش بشه راش ببره. تا منو دید ییهو پرید تو ماشین قفل مرکزی رو هم زد. فکر کنم یه دستش آماده بود که از تو داشبورد اسپری فلفل رو دربیاره یا از زیر صندلی شاگرد شوفر قفل فرمون رو لمس کنه. احتمالا اونور خط هم داشت به پلیس110 و اینترپل آمار و مشخصات منو می‌داد.
آخه یکی نیست بگه آدم تاپاله! من درسته که تو خیابون وقتی دارم راه می‌رم اخم می‌کنم ولی انصافا قیافه‌ام به خفت‌گیرا می‌خوره؟ البته خوب که دقت می‌کنم به این عکس آخرم چرا خیلی هم می‌خوره. از بس که با دوربین مشکل دارم و بدعکسم...
امروزم با یه شبکه تلویزیونی مصاحبه داشتم خودم حالم از بیان و فیگورهام به‌هم خورد.


جمعه 1 اردیبهشت1391
م : ن : محمدرضانصیری

عرق جبین

امروز صبح کارگر افغانی ساختمون بغلی‌مون از رو جرثقیل افتاد و تقریبا گاه‌به‌گاه رفت. به امید روزی که شغل کارگری از روی کره زمین محو بشه و هیچ تنابنده‌ای برای پول درآوردن مجبور نباشه از چاک اونجاش عرق جبین بریزه. به امید روزی که همه مردم دنیا فقط با ورزش عرق‌شون دربیاد، هیچ‌کس بیل دستش نگیره، همه چیز مکانیکی بشه، آدما تو رفاه باشند، کسی شرمنده زن و بچه‌اش نباشه، کارفرما و زیردست از فرهنگ لغت حذف بشه، همه نوکر خودشون باشند، آقای خودشون باشند، خانم خودشون، هیچ ماتحت‌نشوری به زیردستش دستور نده، افراد برای یه لقمه نون به دیگران زور نگن...

آقای خدا! این چه وضعشه؟ چرا یه کارگر افغانی تو مملکت غریب باید به این روز بیفته؟ کارگری رو برای چی آفریدی؟ تف تو این عرق جبین!

 



چهارشنبه 30 فروردین1391
م : ن : محمدرضانصیری

بزن بغل

امروز سالگرد روزيه كه مهم‌ترين كابوس زندگي‌ام تموم شد. هدايا از خلقت گواهينامه رانندگي متشكرم. از امروز مي‌تونم بدون دلهره برم تو اتوبان‌ها و جاده‌ها و پليس راهنمايي و رانندگي رو كتف خودمم حساب نكنم و هروقت ماشين‌مو متوقف كردند گواهينامه رو بپاشم تو صورت‌شون.

من اعتراف مي‌كنم كه چندين سال بدون گواهينامه پشت فرمون مي‌شستم. پس فرمون كه مي‌گفتند اين بود؟ من بيش از 20بار با يار وفادارم (پرايد قبلي كه آخرش بهش خيانت كردم و فروختمش) هي مي‌رفتم سفر و ددر. تو اين مدت همه‌اش استرس داشتم كه جلومو بگيرن به همين دليل هميشه قوانين رو رعايت كردم و كمربند بستم و سرعت رو رعايت كردم و ورودممنوع نرفتم و به چراغ احترام گذاشتم و به يك شهروند خوب و قانونمدار تبديل شدم. امروز خيلي دوست دارم يه خيابون شلوغ رو از اول تا تهش ورودممنوع برم.



چهارشنبه 23 فروردین1391
م : ن : محمدرضانصیری

چه كسي بود غارغار كرد سهراب؟

سهراب سپهري بت دوران نوجووني من بود و هشت كتابش از نظر من يه معجزه است ولي اين دليل نمي‌شه كه صبح‌ها بهش فحش ندم. يه روز هم كه اين فروشنده‌هاي دوره‌گرد كله سحري راه نمي‌افتند تو كوچه‌ها و صداي انكر‌الاصوات‌شون رو نمي‌ذارن رو سرشون و اين بشاش‌بفروش بغلي ما يادش رفته از سر ساعت هشت صبح سروصداي تيرآهن راه بندازه و تريپ آرامش بعد و قبل از توفان برداشته، ‌اين كلاغ‌هاي غارغاري ول‌كن معامله ما نمي‌شن. يكي دو تا كلاغ داريم تو محلمون كه به جاي غارغار، عرعر تحويل همساده‌ها مي‌دن. گويا مي‌خواستن راه رفتن كبك رو ياد بگيرند، يابو برشون داشته به عرعرگويي افتادند. تازه، يه گربه هم داريم كه دائم‌الحامله است و آخر شبا و اول صبحا ناله درد زايمان از خودش ساطع مي‌كنه.

حالا ربطش به سهراب سپهري چيه، حتما ربط داره ديگه، من كه بيخوري نمي‌آم اينجا كاه‌گل لقد كنم. مگه همين سهراب نبود كه مي‌گفت و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست؟ كاري نداريم به اينكه آدم عاقل اصلا جمله رو با «و» شروع نمي‌كنه ولي سهراب به نظرم زيادي تو تريپ بود و حتي به خاطر سوسك‌ها هم گريه مي‌كرد و از نظر اون اگه مگس نباشه زندگي يه چيزي كم داره.

الان من با اين حجم كم‌خوابي يه چسه آرامش رو از كجا گير بيارم؟ شايد فقط تو طبقه دوم قبري كه الان مادرم تو طبقه زير همكف‌اش اقامت داره بتونم اين آرامش رو پيدا كنم، البته اگه اون‌جا هم اين نكير و منكر بذارند و راه‌به‌راه بيست‌سوالي براي آدم طرح نكنند...



چهارشنبه 16 فروردین1391
م : ن : محمدرضانصیری

تو به دلقك نمي‌خند

اين آقازاده ما نمي‌دونم ما رو چي فرض كرده. رو پيشوني من نوشته دلقك؟ يه مدته گير داده كه: «بابا مگه نگفتم نخند، خنده بهت نمي‌آد؟ تو بايد بقيه رو بخندوني.» خو لامصب منم دل دارم، درسته كه معمولا كسي نمي‌فهمه كي دارم مي‌خندم يا كي قاطي كردم ولي منم گاهي حداقل براي احترام به گوينده هم كه شده بايد يه لبخند صدادار تحويل بدم يا نه؟ من اونقدري كه اون فكر مي‌كنه آدم بامزه‌اي نيستم. شايد موقع خنديدن چروك‌هاي دور چشمم زياد مي‌شه و بچه هول مي‌كنه كه باباش پير شده و يكي دو تا پاش افتاده لب گور. به هرحال از دوستاني كه با من رفت‌وآمد دارند تقاضا مي‌شود موقع ديدن من پقي بزنند زير خنده و توقع خنديدن به خوشمزگي‌هاشون رو از من نداشته باشند. من بايد برم رو آب بخندم.

پ.ن: تو نخند تو مايه‌هاي تو گه نخوره. فكر كنم بنيامين از اين طريق داره غيرمستقيم بهم فحش مي‌ده!